اینجا را خط خالی میگذارم تا خودت شرحی درباره مادر وپدر بنویسی!من که چیزی نیافتم

میدونی دلتنگی یعنی چی؟
دلتنگی یعنی اینکه: بشینی به خاطراتت با مادرت فکر کنی ..
اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ..
ولی چند لحظه بعد ...
شوری اشکهای لعنتی ، شیرینی اون خاطره ها رو از یادت ببرند


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 14:43  توسط محمود صدر | 

امروز با شاخه گلی سرخ ودستانی لرزان به دیدارت می آیم
این اشک های من از سردلتنگی است
دلتنگی برای بوسه زدن بر دستهای مهربانت
کاش بودی...
امروز دلم آتش گرفت ودوباره جای خالیت را حس کردم
می دانم جای تو خوب است
وفرشته های آسمان امروز را برایت جشن می گیرند

آخر میدانم که بهشت زیر پای توست....

کاش فقط امروز نگاهت را داشتم

خدایا کاش فقط یک بار دیگر

آغوشش را داشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 14:38  توسط محمود صدر | 

روزت مبارک مهربانم

امروز روزِ توست، ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا.
بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟
صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟

آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است.
و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد.

در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی.
آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط،
امید را هرگز از یاد نبرم.

یادم نمی‌رود چه شب ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب دارم می‌زدی
و چه روزها که با مهر مادرانه ات لقمه‌های عشق را در دهانم می‌گذاشتی
و من باز لجبازتر از همیشه دستت را رد می‌کردم!

وقتی بوسه بر دستان چروکیده ات می‌زنم،
یاد کودکی‌ام می‌افتم که همیشه به خاطر لطافت دستانت به همه فخر می‌فروختم
و حال به خاطر خشکی دستانت با افتخار می‌گویم این دستان مادر من است که تمام زندگی‌اش را به پای من گذاشت؛
من با نوازش همین دست ها بزرگ شدم و امروز با تمام وجودم می‌گویم:
مادرم مدیون تمام مهربانی‌هایت هستم و  کمی کمتر از آنچه تو دوستم داری، دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 0:35  توسط محمود صدر | 

گلی برای مادر

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می کنی؟»
دختر در حالی که گریه می کرد گفت: «می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.

وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت.. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 0:18  توسط محمود صدر | 

یک جفت کفش طلایی

روزی دخترکی که در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کرد از خواهرش پرسید مادرمان کجاست؟
خواهر بزرگش پاسخ داد که مادر در بهشت است؛ دخترک نمی دانست که مادر آنها به دلیل کار زیاد و بیماری صعب العلاج، چشم از جهان فرو بسته بود.
کریسمس نزدیک بود و دخترک مدام در مقابل ویترین یک فروشگاه کفش زنانه لوکس می ایستاد و به یک جفت کفش طلایی خیره می شد. قیمت کفش ۵۰ دلار بود و دخترک افسوس می خورد که نمی تواند کفش را بخرد. 

کریسمس فرا رسید و پدر دو دختر که در معدن کار می کرد مبلغ ۴۰ دلار را برای هر کدام از بچه ها کنار گذاشت تا این که در هنگام تحویل سال به آنها داد. دخترک بسیار آشفته شد و فردای آن روز سریع کیف و کفش قدیمی اش را به بازار کالا های دست دوم برد و آن را با هر زحمتی که بود به قیمت ۱۰ دلار فروخت؛ سپس فورا به سمت کفش فروشی دوید و کفش طلایی را خرید. در حالی که کفش را به دست داشت، پدر و خواهرش را راضی کرد تا او را تا اداره پست همراهی کنند. وقتی به اداره پست رسیدند، دخترک به مأمور پست گفت که لطفاً این کفش را به بهشت بفرستید. مأمور پست و خانواده دختر سخت تعجب کردند؛ مأمور با لبخند گفت که برای چه کسی ارسال کنم؟ دخترک گفت که خواهرم گفته مادرم در بهشت است من هم برایش کفش خریدم تا در بهشت آن را بپوشد و در آنجا با پای برهنه راه نرود، آخر همیشه پای مادرم تاول داشت..

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 0:12  توسط محمود صدر | 

همی نالم که مادر در برم نیست

صافا و سایه او بر سرم نیست

مرا گر دولت و عالم ببخشند

برابر با نگاه مادرم نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 17:3  توسط محمود صدر | 


نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمیکند و آدمهایی هستند که

هرگز تکرار نمیشوند و تو آنگونه ای

مـــــــــــــــادر …

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 14:38  توسط محمود صدر | 


به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن ، ولي تو پيري بچه هاشون خجالت


ميکشن ويلچرشونو هل بدن !


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 12:59  توسط محمود صدر | 

بچه های عزیز سلام..منم مثل خیلی از شماها مادرمو از دست دادم،سال گذشته روز مادر…و این خیلی بده که روزی مادرتو از دست بدی که همه از مادرشون قدردانی میکنن…همیشه میگم حتما من لیاقت نداشتم که مامان داشته باشم..
عزیزان قدر مادر پدرتون رو بدونید…و اگه خدای نکرده از دستشون دادید بدونید که اگه خوب باشید همیشه دعای خیرشون همراتونه…اونا مارو میبینن..واگه باور داشته باشیم..که این دنیا گذراست…حتما میتونیم به امید دوباره دیدنشون تو اون دنیا؛به دلتنگیامون غلبه کنیم..منم مثل شماها…گاهی زندگی واسم سختو طاقت فرسا میشه…اما به امید آینده…باز خودمو جمع و جور میکنم..
امیدوارم کسایی که پدرو مادر دارن خدا واسشون حفظشون کنه..و اونایی هم که ندارن خدا پدرو مادرشون رو رحمت کنه…واسه شادی روحشون حمدو توحید بخونید…در پناه خدای منان باشید..


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 12:45  توسط محمود صدر | 

زن عشق میکارد و کینه درو میکند.دیه اش نصف توست و مجازات زنایش با تو برابر

میتواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر...

برای ازدواجش -در هر سنی-اجازه ولی لازم دارد

و تو هر زمانی که بخواهی به لطف قانون گذار میتوانی ازدواج کنی...

در محبسی به نام بکر بودن زندانی است و تو.....

....او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی..

...او درد میکشد و تو نگرانی که مبادا کودک دختر باشد...

...او میزاید و تو برای فرزندش نام انتخاب میکنی...

او بیخوابی میکشد و تو در خواب، حوریان بهشتی را میبینی...

...او مادر میشود و همه جا میپرسند -نام پدر-

.....و هر روز او متولد میشود،عاشق میشود،مادر میشود،....پیر میشودو میمیرد..

قرن هاست که او عشق میکارد و کینه درو میکند

چراکه در چین و شکن های صورت مردش به جای گذشت....

... زمان جوانی برباد رفته اش را میبیند و در قدم های لرزان مردش،


گام های شتابزده جوانی برای رفتن...

و دردهای منقطع قلب مرد، سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بود...

وپیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده میکند....

و اینها همه کینه است که کاشته میشود در قلب مالامال از درد ......

و این رنج ....بی پایان است...(دکترعلی شریعتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 12:39  توسط محمود صدر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

این وبلاگ را فقط به عشق پدر و مادرم ساختم.


Mother and father only once





نوشته های پیشین
اردیبهشت 1392
آرشیو موضوعی
حقیقت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Morteza-Pashaei - Nafas